X
تبلیغات
رایتل
روزهای نازنین
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 15 دی‌ماه سال 1385
سفرنامه ۲ :

به هر بدبختی بود یه یه ساعتی رو روی صندلی ها نشستم بعد دیدم که راه نداره و به هیچ ترتیبی نمیشه روشون استراحت کرد. بنابراین تصمیم گرفتم که بروم یک دوری در فریشاپ گذایی بزنم! دور تا دور سالت مغازه های رنگ و وارنگ بود. از چند سال پیش که گذارم به اینجا افتاده بود فقط قسمت لوازم آرایش و عطر رو بلد بودم که کجاست.

کیفامو انداختم روی کولم به سمت مغازها... یه خورده این ور اونور گشتم و از لوازم آرایشو عطرهای مفتکی فیض بردم! بعد از نیم ساعتی داشتم خفه میشدم از بس عطر امتحان کردم. هر دو قدمی یه آقاهه یا خانوم هندیه وایساده بود و به زور میخواست عطر کنه تو چشم آدم! جالب اینجا بود که هندیاشون به جای لحجه ی هندی اکثرا لحجه غلیییظ انگلیسی داشتن که خوب اصلا با قیافشون جور دی نمیومد.  اکثر مغازه دار ها هم هندی یا پاکستانی بودن. به قول آقای راسل پیتیر : it's their motherland! 

بعد از کلی گشتن تازه دیدم ۲ ساعت بیشتر نگذشته و هنور یه ۵ ساعتی دیگه باید سوت میزدم! حدود ۶ ٬ ۷ ساعتی میشد که با آدمی درست حسابی حرف نزده بودم! اونم یکی مثل من که دو دقیقه یه بار باید بره بالای منبر!

این شد که تصمیم گرفتم برم یکم سر به سر مغازه دار ها بذارم... اول رفتم تو یه عینک فروشی که صاحبش یک مشت هندی بودن. از طرز نگاه کردنشون به نظر میومد که تازگی از ولایت اومدن. اما بعد که با یکیشون حرف زدم دیدم که لحجه هندی نداره. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که دیدن و چشم چرانی در این موجودات ژنتیکی هست و هیچ ربطی به محیط نامناسب و کمبود ویتامین نداره! یه یک ساعتی آقا هندیه رو سر کار گذاشتم و تقریبا همه عینکای مغازشونو امتحان کردم و خوب آخرشم واقعا هیچ کدومش به نظرم جالب نیومد. جالب اینجا بود که با اینکه یه ساعت علاف شده بود عین خیالشم نبود منم خیلی شیک گفتم که هیچ کدوم خوب نبودن و اومدم بیرون.

مغاره بعدی یه کیف فروشی بود که اسمشو یادم نمیاد اما همه چیزاش شدیدا گرون بود ولی خوب همشونم پوست مار و عقرب و اختاپوس بود!  خانوم مغازه دار که انگار از من بیشتر حوطلش سر رفته بود بهم گفت که موهامو با جه شامپویی میشورم که انقدر صاف و برق میزنه! منم از خدا خواسته شروع کردم به توضیح دادن تاریخچه ی شامپو!بعدشم هم بحث کشیده شد به مشتری های مغازه و خانوم میگفت که اکثرا عربها میان ازشون خرید میکنن و عین خیالشونم نیست که چقدر پول میدن.

بعد یه ساعتی حرف زدن با خانوم فروشنده اومدم از مغازش بیرون و یه دور دیگه تو مغازه ها زدم و دیگه چشمام باز نمیشد از خواب! این بود که رو یکی از همون صندلی های اونجا افتادم که یه چرتی بزنم! عین عنکبوت ۴ تا دست و پامو گذاشتم روی کیفام که موقع خوابیدن کش رفته نشن و خوب سعی کردم بر خلاف پیچ خوردن دست و پام ریلکس بشم و بخوابم!

همینطورم شد و بعد از نمیدونم چه مدت بیدار شدم. هنوز یه ۲ ساعتی به پرواز مونده بود. فرودگاه کم کم خلوت شده بود و دیگه رفت و آمد ها مثل صبح زیاد نبود. از اونجایی که پرواز بعدی هم با ایران ایر بود کم کم قیافه ها هم آشنا میشد و هموطنان عزیزمون در جای جای فرودگاه دیده میشدند. دو ساعت دیگه رو هم نشستم تا بالاخره گیت باز شد و خوشحال و شاد و خندان رفتم به طرف گیت مربوطه...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 235496


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها